|
نعره زد عشق که : خونین جگری پیدا شد حسن لرزید که : صاحب نظری پیدا شد فطرت آشفت که : از خاک جهان مجبور خود گری ، خود شکنی ، خود نگری پیدا شد آرزو بی خبر از خویش به آغوش حیات چشم وا کرد جهان دگری پیدا شد زندگی گفت که : در خاک تپیدم همه عمر تا از گنبد دیرینه دری پیدا شد ... + نوشته شده در یکشنبه 20 خرداد1386 1:36 توسط ستاره |
عشق یعنی حسرت شبهای گرم عشق یعنی یاد یک رویای نرم عشق یعنی یک بیابان خاطره عشق یعنی چهار دیوار بدون پنجر عشق یعنی تا ابد بی سرنوشت عشق یعنی آخر خط بهشت عشق یعنی گم شدن در لحظه ها عشق یعنی آبی بی انتها عشق یعنی یک سوال بی جواب عشق یعنی راه رفتن توی خواب + نوشته شده در یکشنبه 20 خرداد1386 1:18 توسط ستاره |
+ نوشته شده در پنجشنبه 6 اردیبهشت1386 0:6 توسط ستاره |
من از لبخند او آموختم درسی ، که نسپارم به دست ناامیدی ها ، دل امیدوارم را + نوشته شده در چهارشنبه 5 اردیبهشت1386 23:37 توسط ستاره |
درود ، درود بر كسي كه هميشه در دلم جاي بزرگي را برايش باز كردم تا بداند كه دوستش دارم و مي دانم كه مي داند; در بنفشه زار چشم تو من ز بهترین بهشت ها گذشته ام من به بهترین بهارها رسیده ام . ای غم تو همزبان بهترین دقایق حیات من ، لحظه های هستی من از تو پر شده . ای جدایی تو بهترین بهانۀ گریستن ، بی تو من به اوج حسرتی نگفتنی رسیده ام . ای نوازش تو بهترین امید زیستن ، در کنار تو من ز اوج لذتی نگفتنی گذشته ام . نام تو ، اگر چه بهترین سرود زندگیست من تو را به خلوت خدایی خیال خود : " بهترین بهترین من " خطاب می کنم ، ای بهترین بهترین من + نوشته شده در دوشنبه 13 فروردین1386 0:53 توسط ستاره |
به تو می اندیشم ای سرا پا همه خوبی ، تک و تنها به تو می اندیشم . همه وقت ، همه جا من به هر حال که باشم به تو می اندیشم ، تو بدان این را ، تنها تو بدان . تو بیا تو بمان با من تنها تو بمان . جای مهتاب به تاریکی شب ها تو بتاب من فدای تو ، به جای همه گل ها تو بخند . + نوشته شده در دوشنبه 13 فروردین1386 0:32 توسط ستاره |
ای روشنایی سحر ، ای آفتاب پاک ، ای مرز جاودانه نیکی ، من با امید وصل تو شب را شکسته ام من در هوای عشق تو از شب گذشته ام بهر تو دست و پا زده ام در شکنج راه سوی تو بال و پر زده ام در ملال شب + نوشته شده در دوشنبه 13 فروردین1386 0:27 توسط ستاره |
رفتم به کنار رود ، - سر تا پا مست - رودم ، به هزار قصه ، می برد ز دست چون قصۀ درد خویش با او گفتم لرزید و رمید و رفت و نالید و شکست ! + نوشته شده در دوشنبه 13 فروردین1386 0:24 توسط ستاره |
اگر گلهای زیبای مهربان می دانستند که دل من چگونه مجروح است از روایح خود مرهمی بر زخم من می گذاشتند . اگر بلبلان آگاه بودند که من چقدر غمگین و بیمارم برای تسکین دردم نغمه های نشاط انگیز می سرودند . اگر بر فراز آسمان ستارگان طلایی از درد من خبر داشتند فرود می آمدند و مرا دلداری می دادند . افسوس که هیچ یک از اینان مرا نمی فهمند ، تنها او از آن خبر دارد همانکه دلم دردمند اوست . من درد های بزرگ خود را به شعرهای کوچک تبدیل می کنم و نغمه های من پر و بال پر صدای خود را به حرکت آورده به جانب قلب دلدارم پرواز می کنند . اما همین که بدان راه یافتند نالان باز می گردند ، می نالند و نمی گویند که در قلب او چه دیده اند . دیریست که دل به تو داده ام و هنوز دوستت می دارم . اگر دنیا نیز سرنگون شود از ویرانه ی آن شراره های عشق من زبانه خواهد کشید . + نوشته شده در چهارشنبه 8 فروردین1386 23:36 توسط ستاره |
پیش از این گلهای سرخ و شقایقها و کبوتران و خورشید را به نهایت دوست می داشتم . اما اکنون از اینها همه دل بر داشته ام و تنها تو رو دوست می دارم ، ای سرچشمه ی عشق که در عین حال گل و شقایش و خورشید منی تنها تو را دوست دارم. از هزاران سال پیش ستارگان بی حرکت بر فراز آسمان ایستاده به عشقی دردناک به یکدیگر می نگرند و به زبانی زیبا و بسیط سخن می گویند ، اما تا کنون هیچ زبانشناسی این زبان را درک نکرده است . تنها منم که زبان آنها را آموخته ام و هرگز فراموش نخواهم کرد . چهره دلدادم به جای صرف و نحو این زبان بوده است . + نوشته شده در چهارشنبه 8 فروردین1386 23:1 توسط ستاره |
تقدیم به تک ستاره ی عشقم روزگاری در سراسر آسمان زندگی من تنها ستاری یک عشق می درخشید تنها عشق تو در دلم جای داشت و در آن هنگام گاه گاه که به آینده می اندیشیدم و افول معشوق خود را به نظر می آوردم دلم آتش می گرفت و بی اختیار می گفتم : اگر روزی مرا ترک کند چه خواهم کرد ؟ با تنهایی چگونه زندگی کنم ؟ این اندیشه روز و شب مرا رنج می داد تا این که روزی چند تا فرشته پر پر زنان از افق سینه ی من ماهی تابنده را بالا آوردند و در کنار ستاره ی نخستین قراردادند . پرسیدم این چیست ؟ گفتند : (( اختر مهر خداست که در دل تو طلوع کرده ، به هوش باش که این عشق ، عشقی ابدیست )) . آنوقت من نفسی راحت کشیدم و جراتی به خود دادم و زیر لب گفتم: (( حالا اگر روزی ستاره ام غروب کند ماه دارم . ماه تابان من مرا از تاریکیها و ناامیدی ها و سختیها نجات خواهد داد )) ... حالا دیگه نگران از دست دادن تو نیستم چون خدا روهم دارم ..... + نوشته شده در سه شنبه 7 فروردین1386 0:39 توسط ستاره |
|
| ||||||